مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

149

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت . گفتم : مرا فرض است كه يك روز ياران ترا دعوت كنم . ولى امروز پيش ياران خود ، بايدم رفت . گفت : اكنون كه قصد تو اينست ، صبر كن تا من اين خوردنيها را كه تو احسان كردهء ، به خانه برم تا ياران من بخورند و من خود به پيش تو باز آمده ، بهر جا كه خواهى رفت ، با تو بيايم . گفتم : تو بنزد ياران خود رو و با هم بصحبت مشغول شويد . مرا نيز بگذار كه پيش ياران خود روم . گفت : من نخواهم گذاشت كه تو تنها روى . تو در همه جا از با خرد مردى ، ناچارى . و از من فرزانه‌تر ، كس نخواهى يافت . گفتم : جائى كه من ميروم ، ديگرى نتواند آمد . گفت : گمان دارم كه با زنى وعده اندر ميان داريد . و گرنه من از همه‌كس سزاوارترم كه با تو بيايم . و مرا بيم از آنست كه پيش زنى به روى كه نامناسب باشد و در آنجا كشته شوى . اين شهر بغداد است . بسى فتنه اندر زير سر دارد . همه كس نتواند كه درين شهر ، همه كار كند . خاصه در اين روز . من گفتم : اى شيخ بدفال ، اين سخنان چيست كه با من همىگوئى ؟ چون خشم زياد من بديد ، زمانى سخن نگفت و تمامت سر بتراشيد . آنگاه گفتم : خوردنيها بردار و بنزد ياران خود شو . من بانتظار تو نشسته‌ام تا بازگردى و بوعدگاه رويم . گفت : تو مرا فريب دهى و همىخواهى كه تنها رفته ، خويشتن را به هلاكت بيندازى . پس سوگندم داد كه از اينجا برنخيز تا من بازگشته ، با تو بيايم و از انجام كار تو آگه شوم . گفتم : آرى نشسته‌ام . ولى دير مكن . آنگاه خوردنى و شربت و عود برداشته ، از پيش من بيرون رفت و آنها را بحمّال داده ، به خانه فرستاد و خود ، پنهانى ايستاده بود . پس من برخاسته ، تنها روان شدم و بعجله رفته ، به خانه قاضى رسيدم . همانا اين دلاك در دنبال من بوده و من از وى آگاهى نداشتم . چون ديدم كه در خانهء قاضى باز است ، به خانه اندر شدم . در آن حالت ، قاضى از مسجد به خانه باز آمد و در خانه را فرو بستند و اين شيطان قلتبان بميان ساحت اندر بوده است . قضا را از كنيزكان قاضى ، گناهى سر زده بود . قاضى به گوشمال او برخاسته ، تازيانه بر او زد . فرياد از كنيزك بلند شد . اين دلاك را